![]() سلام من پسری هستم 23 ساله از شهرستان شاهرود اگه دیدی 100 نفر دوستت دارن بدون یکیش منم اگه 10 نفر دوستت دارن بدون یکیش منم اگه دیدی 1نفر دوستت داره بدون منم اگه دیدی هیچکس دوستت نداره بدون من مردم فراموشم مکن زیرا فراموشت نخواهم کرد تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
شهر غم
خاطره هستی
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ مه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را ميشنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:6
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:5
من اومدم
سلام من بعد از ماهها دوباره اومدم قربون همتون برم هر کسی دوست
داره برام نظر بذاره |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:3
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ---------منتظر------------_(/_\) ---------حضور----------,((((^`/- ----------سبزت-------((((--(6-/- -------هستم--------,(((((-,,----/ --,,,_--------------,(((((--\"._--,',; -((((\\-,...-------,((((---\----`,@) -)))--;'----`"'"'""((((---(------´´ (((--\------------(((------/ -))-|-------دل نوشته ها بروزشد-----| ((--|--------.-------'-----| ))--/-----_-'------`t---,.') (---|---y;---,-""""-./---/\-- )---/-.\--)-\---------`/--/ ---|.\---(-(----بدو-----\-\' ---||-----//----------\\'| ---||------//-------_\\'|ا ---||-------))-----|_\--|| ---/_/-----|_/----------|| ---`'"----------بیا--------\_| |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:1
تقدیم
تقدیم به ممل خودم که هنوز نفهمیده که من چقدر ...
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 0:2
ممل جون
سلام امشب شب ۲۲ بهمن است و چند روز تا روز ولنتاین نمونده میخوام پیشاپیش
این روزو به تنها دوست عزیزم ممل تبریک میگم و میگویم که با تمام وجودم دوستت دارم
امیدوارم دوست داشتنم را روزی بفهمی
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 0:0
زندگی
اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 23:56
دلم گرفته
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه دارم هوای گریه دارم
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:24
مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:13
محمد
من یک نفررا دوست دارم که خودش خبر نداره یا خبر داره و نمیخواد
درک کنه اون به من شک داره اما من با تمام وجود دوستش دارم اون کسی نیست جزء محمد |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:10
دوستي يک حادثه است
و جدايي يک قانون کاش حادثه ايي رخ نمي داد تا موظف به رعايت قانون نشويم |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:3
در غربت تنهایی سو خته ام همسفر و همراز میخواهم مثل شم سوخته ام به درد تنهایی کاش توهمراز من بودی ببار باران از ابر چشمانم شاید به باریدن قطره های باران .....! |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:2
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟
" استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . " استاد گفت: " عشق يعنی همين |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:0
هیچ وقت دوستم نداشتی
از او پرسیدم دوستم داری گـفت:اره گفتم: چقدر گفت: خـــــیلی گفتم: ثابت کن چقدر دوستم داری گفت: چگونه ثابت کنم گفتم: من راهش را بـلدم گفت: چه راهی برداشتمش پــــر بود گذاشتمش رو شقیقه ام گفت: دیــــــــــونه ای؟ بی اعــــــــتنا بود انگشتم را گذاشتم رو ماشه دیدم نه! باز هم انگار نه انگار شــــــــلیک کردم اون وقت بود که فهمیدم لعنتی هیچ وقت دوستم نداشت هــیچ وقت |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 1:58
عاقبت دوستی
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 23:54
باران
ای که بوی باران شکفته در هوایت
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 23:48
آموختن
آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد.
آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.
آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که
به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست. آموخته ام که:
خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن...
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 23:37
زنده به گور شده ام گور تنهایی و درد دریغ از یک بیگانه که بر مزارم فاتحه ای بخواند!
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 23:38
مرگ
زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبزبهاری جاریست
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 23:33
سوختن و ساختن
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو
گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 19:47
رنج
خواستم رنج های زندگیت را تحمل کنم اما بیش از توانم رنج دادی
خواستم بگویم اغوش گرفته ات را باز کن تا در ان ماوا بگیرم اما دهانم را بستی خواستم بر بلندای اسمان عشق اوج بگیرم اما بالم راشکستی
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 19:46
موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم.
موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه
عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود
دلم گرفته دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
مرابیادداشته باش من غریبه ی دیروز.....آشنای امروز.....فراموش شده ی فردا...... پس درآشنایی امروزمی نویسم.....تادرفردای تلخ جدایی به یادآوری مرا
اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که ميافتي در آغوشم بگيرمت
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 14:17
جاده
جاده یعنی غربت
باد .آواز . مسافر . و کمی میل به خواب
شاخ پیچک. و رسیدن . و حیاط
من . و دلتنگ. و این شیشه خیس
مینویسم . و فضا
مینویسم و دو دیوار. و چندیدن گنجشک
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر میشمرد
یک نفر می خواند
زندگی یعنی: یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید.
کودک پس فردا.
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز. آب میریزد پائین . اسب ها مینوشند
قطره ها در جریان .
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 14:12
دوست واقعی
يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد که تموم دنيا از پيشت رفتن.
جلوي من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبي باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.
دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.
دوستي يعني يک روح در دو بدن .
من به تو تکيه مي کنم و تو به من و اونوقت همه چيزمون مرتبه.
اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن، من با اونا عبور نخواهم کرد،
بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.
هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.
ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.
اما بهترين دوستان حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون پدرم هميشه بهم
مي گه موقع مردن ، اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،
اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.
يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات
رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه.
ولی مواظب باش که برا خودت دوست پیدا کنی نه دشمن
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 14:11
کاشکی
کاشکی میشد از پشت هر نفس آدما ...حرفای ناگفتشونو فهمید .. کاشکی میشد تو چشمای خیس آدما... درداشونو جست و جو کرد... کاش هرکی گریه میکرد غمهاشهم از دلش بیرون میرفت... کاش میشد هر چیو خواستی از دلت بیرون کنی... کاش زندگی اینقدر سخت نبود... کاش همه چیزو میگفتی.... کاش ملاحظمو نمیکردی... کاش میدونستی که باهام چی کار کردی... کاش از ته دلم خبر داشتی.... کاش ... کاش ... |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 0:1
مریم
عزيزم سلام... يه چيزي .. بيا بي وفا بشيم ... دوست دارم ما يه جوري از هم جدا بشيم .. فكرشو كردم و گفتم : واسه چي ديونه شيم !! بهتره ما هم مثل تمومه عاقلا بشيم... مي دوني ديدم نميشه من و تو با هم بشيم .. هر كدوم بايد بريم دوباره مبتلا بشيم... ما دو تا اسيره همديگه شديم يه جوره بد ... كاش فراموش كنيم و از دست هم رها بشيم .. دور شديم از حرفاي روزاي اشنا ييمون .. سخته اما بيا باز مثل غريبه ها بشيم.. به چشم هاي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم ... وصال تو خياليه واي كه دلم چه حاليه ... يادت مياد بهارمون دلاي بي قرارمون .. حالا كه ديگه عاشقت شدم ديگه نيستي ماله خودم |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 23:59
برو گمشو
رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوست دارم..........هنوز برای دید نت به رویا هام پا می ذارم دل منو شکستی وقتی تنهام گذاشتی....کاش میدونستم که تو هیچ وقت دوسم نداشتی دل منو شکستی اما یادت بمونه.............که هیچ کسی مثل من قدر تو نیست بدونه چقدر دلم میسوزه عمری دروغ شنیدم......با این همه صداقت آخر به هیچ رسیدم منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم .....نفهمیدم روی آب خونمو ساخته بودم |+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 23:2
با سلام
الان موقع امتحاناتمه نمیرسم بیام منو ببخشید
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 23:0
کاش
کاش توانی برای دیدن آخر دنیا داشتیم
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 22:48
آدمک
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش
خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي
ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا
به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر
زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را اهسته اهسته در اتروامي خورد و مي تراشد اين دردها را نمي شود به كسي اظهاركرد. چون عموما عادت كرده اند با لبخندي تمسخر اميز
به ان بنگرند
|+| نوشته شده توسط مجتبی رکنی در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 0:56
|